نامه‌ها و هفت روایت دیگر . اروین یالوم

کتاب «مامان و معنی زندگی» نوشتۀ اروین د. یالوم با ترجمۀ سپیده حبیب است و مشتمل بر داستان هایی با موضوع روان درمانی.

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایمنا، دکتر اروین یالوم استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد و نویسندۀ رمان مشهور «وقتی نیچه گریست» است که در کتاب «مامان و معنی زندگی» شخصیت‌هایی به‌یادماندنی را به ما معرفی می‌کند. این کتاب شگفتی‌های موجود در قلب رابطل درمانی را می‌کاود و رویارویی نویسنده و بیمارانش را با ژرف‌ترین چالش‌های زندگی آشکار می‌سازد.

در داستان مامان و معنی زندگی، وابستگی فرزندی را به مادر متوفی او نشان می دهد. مادری که در زمان حیاتش نه تنها پسرش به او افتخار نمی کرد بلکه باعث خجالت او می شد و به قول پسر، سال ها در خصومتی مداوم با او زندگی می کرد و عجیب این که، حالا بعد از مرگ مادر، در رویایی که ۱۰ سال بعد از مرگ او می بیند تأیید و نظر مادرش را در مورد خود می خواهد…بعد از رویا از خود می پرسد آیا ممکن است من تمام عمرم در پی تأیید مادرم بوده باشم؟

یالوم در این کتاب به این نتیجه می رسد که کودکانی که در خانواده های ناکارآمد رشد می کنند، اغلب به سختی از آنها جدا می شوند، در حالی که کودکان والدین خوب و مهربان، با تعارض کمتری از آنها فاصله می گیرند. او در این داستان به خوبی نشان می دهد که همه در پشت داستان به ظاهر خشک و خشنشان واقعیت هایی به وسعت یک عمر دارند که اگر بدون قضاوت بررسی شوند مشکلات اطرافیان هم با آنها حل می شود. این کتاب در سال ۱۳۸۶ از سوی نشر کاروان منتشر شده است و در صفحۀ نخست آن می خوانیم:

«تاریک روشن است. انگار دارم می میرم. اشیای منحوسی دور تختم را گرفته اند: مانیتورهای قلبی، کپسول های اکسیژن، شیشه های سرم داخل وریدی و چند رشته لولۀ پلاستیکی که به رگ و رودۀ مرده شبیهند.

پلک ها را می بندم و به درون تاریکی می لغزم. ولی بعد جستی می زنم و از تخت پایین می آیم. از اتاق بیمارستان بیرون می زنم و به طرف نور به پارک سرگرمی های گلن اکو که روشن و آفتابی است می روم. جایی که دهه ها پیش یکشنبه های تابستان را در آن می گذراندمو موسیقی پر و صدایی می شنوم. عطر نمناک و شیرین ذرت بو داده و سیب قندی ها را به درون می دهم و مستقیم به جلو می روم. نه جلوی شیرینی پفکی های پلارپیر معطل می کنم نه جلوی کشتی غلتان و نه جلوی چرخ و فلک. می روم تا در صف بلیت خانۀ وحشت بایستم. پول بلیتم را می پردازم و صبر می کنم تا ارابۀ بعدی دور بزند و با صدای چکاچکی روبرویم بایستد. وارد ارابه می شوم میلۀ محافظ را پایین می آورم و بعد از مطمئن شدن از جا نگاهی دیگر به دور و برم می اندازم و می بینمش که در میان گروه کوچک تماشاچیان ایستاده است.

هر دو دستم را تکان می دهم و جوری فریاد می زنم که همه بشنوند: مامان! مامان! درست همان وقت ارابه حرکت می کند و به دری می خورد که باز می شود و دهانۀ تاریک دالانی را آشکار می کند. تا جایی که می توانم به عقب خم می شوم و قبل از اینکه در تاریکی فرو بروم دوباره فریاد می زنم: مامان به نظرت چطور بودم؟ حتی بعد از اینکه سرم را از روی بالش برداشتم و سعی کردم رویا را از ذهنم برانم کلمات در گلویم بودند: به نظرت چطور بودم مامان؟ مامان به نظرت چطور بودم؟

ولی مامان دو متر زیر زمین است. ده سالی می شود  که مثل سنگ سرد شده و در تابوت ساده ای از چوب کاج در گورستان اناکاستیا در حومۀ واشنگتن دی. سی. خوابیده است.»/